• تاریخ : ۲۴ام دی ۱۳۹۶
  • موضوع : مجله



ین روزها در ایام سالگرد شهادت مصطفی احمدی روشن، تشکل‌های دانشجویی دانشگاه‌های کشور پلن‌هایی برای پاسداشت یاد و خاطره این شهید بزرگوار برگزار می‌کنند.


به همین معقولت تصمیم گرفتیم برگ‌هایی نو از خاطرات این شهید را که کاهش به آن توجه انجام گرفته بود بیان کنیم تا مورد هستفاده عموم دانشجویان قرار گیرد.


پرده نخست:

بچه ای  نبود که فقط درس بخواند. خیلی هوشیار بود. درس را در کلاس یاد می گرفت. در کنار درس، کار می کـــرد. به من کمک می کـــرد.


ورزش هم می رفت؛ کشتی می گرفت. هیاتش هم به راه بود .زمان بچگی به خاطر کشتی نیکوی که می گرفت، بچه ها اسمش را گذاشته بودند مصطفی پلنگ!


میگفتند؛ هیچ کس جرات نمیکند با مصطفی کشتی بگیرد.


تایمی کمی از آب و گل درآمد، رفت سرکار، بیکار نمی ماند. نخستین کار خیاطی بود. خیاط آدم مؤمنی بود و از آشنایان بنده، تابستان ها میرفت پیش او. جا دگمه میزد.



زمان مدرسه هم هر چقدر تایم داشت، میرفت.


کارهای بیرون از خانه روی دوش او بود؛ خرید، آوردن آب خوراکی از بیرون.


منزل ما جایی بود که آب لوله کشی نداشت. در معابر شیرهای بزرگ آبخوری گذاشته بودند؛ به نام فشاری، شاسی داشت. فشار می دادند، آب تصفیه انجام گرفته میامد ، آقام ظرف می بردن از این فشاری ها آب خوردن می آوردن.


این بچه روزی تعداد بار حدود یک کیلومتر راه را میرفت و آب می آورد.


از آب چاه برای مصرف غیر خوراکی هستفاده میکـــردیم.
« به گرازش از پدر شهید»


***********************************


پرده دوم:

سال سوم دوره لیسانس مصطفی بود. او مصداق را پیدا کـــرده بود. حجاب ظاهری و عفت درونی خیلی برایش حیاتی بود.خانم دوستش را واسطه کـــرده بود که با دخترخانم صحبت کند. دخترخانم  نقل کرد بودند: من با منطقهستانی جماعت ازدواج نمیکنم. فعلا هم ابداً به موضوع ازدواج فکر نمیکنم. مصطفی گفت: ثابت میکنم عرضه‌ی منطقهستانی‌ها افزایش از پایتختی‌هاس!


به من خانومگ زد گفت: اجازه میخواهم در حضور همسر دوستم در مسجد دانشگاه با دختر خانمی که به نظرم ملاک های قابل قبول برای من دارد، صحبت کنم. گفتم: اشکالی نداره.


پدر دختر خانم انسان زیاد دشوارگیر و دقیقی بودند. به مصطفی نقل کرد بودند شما برو مدرکت را بگیر، کار هم پیدا کن، خدمت سرگیم را هم پایان کن؛ به صورت حتم قول نمیدهم تا آن موقع دخترم را برای شما نگه دارم. تایمی این کارها را انجام دادی، اگر مجدد آمدی خوهستگاری، با هم صحبت خواهیم کـــرد.



تحصیل را به سرعت پایان کـــرد. تعداد ماه بعد از شروع سرگیم با قانون قد و وخانوم معاف انجام گرفت بس که لاغر بود و قد بلند. در وزارت دفاع هم مامور کار تحقیقاتی انجام گرفت. آنقدر رفت و آمد تا پدر و مادر عروس را راضی کـــرد.


از خوهستگاری تا ازدواج نزدیک سه سال طول کشید. مهریه را خانواده‌ها گذاشتند؛ پانصد تا سکه. ولی قرار بین من و مصطفی چهارده‌ تا سکه بود. بعد ازدواج هم همه‌ی سکه ها را بهم داد. مراسم عقد و عروسی را خانه‌ی خودمان گرفتیم؛ خیلی ساده.
«به گرازش از مادر و همسر شهید»


***********************************


پرده سوم:

برخلاف تایمی که ازم خوهستگاری کـــرده بود و اطرافیان داخل دانشگاه میگفتند عبوس هست! و قبول نکن!


ولی بعدها داخل خانه انقدر اهل شوخی و بگو بخند و محبت بود که فهمیدم در مقابل نامحرم آن رفتارها را داشته.


روزهای غنی سازی پیش می آمد ۱۰ روز به ۱۰ روز همدیگر را نمیدیدیم، دوری دشوار بود آن هم در سالهای نخست ازدواج گرچه که مدت خانومدگی مشترکمان هم طولانی نبود…



اما به او افتخار میکـــردم و میدیدم که دارد در راه اسلام و ایران خدمت میکند ، راضی بودم و برایش دعای شهادت و برای خودم دعای عاقبت بخیری میکـــردم.


آقا مصطفی برایم یک تکیه گاه محکم بود، برای ارانجام گرفت با وجود اینکه علیرضا را هم داشتم انقدر تشویق و حمایتم کـــرد که شریف قبول انجام گرفتم.


دوست داشت که من تحصیلاتم را ادامه دهم و به هیچ وجه مانع نبود.


صدای علیرضا را که می شنید، انگار دیگر توی این دنیا نبود. عجیب و غریب بهش علاقه داشت. گاهی تایمها که علیرضا دلتنگی می کـــرد


و پشت تلفن گریه می کـــرد، خودش هم به گریه می افتاد. علیرضا که تب می کـــرد، باید از دو نفر مراقبت می کـــردم؛ هم علیرضا، هم مصطفی.
«به گرازش از همسر شهید»


***********************************


پرده چهارم:

لیسانس داشت، میگفت خیلی جاها میتوانم بورس شوم و دکترا بگیرم ولی فعلا فکرم این هست که با این لیسانسی که دارم خیلی کارها میشود برای کشور انجام داد.


من شهادت میدهم مصطفی به ادامه تحصیل علاقه داشت اما بین نیاز کشور و علاقه اش نخستویت بندی کـــرد و نیاز را که شناخت برای ورود به صنعت هسته ای مصر انجام گرفت حتی ۹ ماه ماندن پشت در های بسته برای هستخدام.


با همت و جدی گرفتن کار ، جزء ۴ نفر اصلی بود که موفقیت غنی سازی اورانیوم را در سال ۸۵ بدست آوردند، سالهای قبلش که در تعلیق قرار داشتیم از پای ننشسته بود که هیچ، تلاشش را تعداد برابر کـــرده بود


میگفت یک روزی این تعلیق برداشته میشود و باید این مدت را با سرعت افزایش جبران کنیم.



همان هم انجام گرفت…..


دقت و جزئی نگری اش در کار باعث می انجام گرفت تا آن چیزهایی که در پروژه دقت نانجام گرفته بود لحاظ شود و پروژه به نتیجه برسد. من متداوم می گفتم توکل بر خدا و قرارداد را می بستم و کار می کـــردم. مصطفی می گفت: توکل جای خودش ولی کار باید درست انجام شود.


یادم می آید نزدیک شهادتش برای این که کار پیش برود زیاد از نیمی از حقوقش را نذر کـــرده بود…


تایمی سال ۸۸ معاون سایت نطنز انجام گرفته بود


مصطفی میتوانست دفتر کارش را ببرد پایتخت ولی خودش نخوهست


نقل کرد بود باید من برم تو گود و آنجا را زیر نظر داشته باشم.
« به گرازش از هستاد و همکاران شهید»


***********************************


پرده پنجم:

در سالهای نخست که وارد دانشگاه انجام گرفت موضوع فلسطین را با پلن هایی که برگزار میکـــرد در بین دانشجویان تبدیل به یک دغدغه کـــرد. آقا مصطفی یک گروه تشکیل داد، رایانه ای گرفتند، ایمیل دانشجوها و اساتید خارجی در سراسر دنیا را پیدا کـــرده بودند و پیام ها و تصویر هایی حاوی مظلومیت آقام فلسطین برای آنها ارسال میکـــردند.


دانشجوی مشتاق کاربرد بود، تایمی هنوز لیسانس را پایان نکـــرده بود با موضوع جالبی برای یک پروژه می خوهست از پایان دانسته های قبلی اش در دوران تحصیلی هستفاده کند. برای پروژه کارشناسی اش ۶ ماه تایم گذاشت زیاد نیکو از آب در آمد و کاربردی بود. هرکشوری که بخواهد پیشرفت کند نیاز مبرمی به تبدیل دانش به فناوری دارد که این نیاز باید در دانشجوی ما احساس شود که احمدی روشن برای این مساله بی تاب بود.



از کار ابایی نداشت. در زمان تحصیل مدتی پستچی بود. نامه رسانی خوابگاه را قبول کـــرده بود. از همان نخست خرجش را از گردن پدر برداشت. حتی اگر توی فضای شوخ خوابگاه بهش میگفتند «پت پستچی»، فقط میخندید! هستقلال مالی برایش اینقدر حیاتی بود.
« به گرازش از دوستان شهید»


***********************************


پرده ششم:

احمدی روشن یک ماه پیش از حادثه ترور آمد نزد من.


درباره کارهایی که در راه مدیریت پژوهش و فناوری و روش هایی که تجربه کـــرده و موفقیت هایی که بدست آورده بود حرف زد و بعد گفت:


حالا تایمش انجام گرفته که بیایم و مدرک کارشناسی ارانجام گرفت را بگیرم.


گفت: راهنمایی کنید چه بکنم و چه نکنم و از این حرفها.


احمدی روشن به نظر من یک مھندس دانش پژوه بود.


این طور افراد از دانشگاه می روند، کار پژوهشی و مدیریت پژوهشی و مدیریت فناوری انجام می دهند. داشته های خود را تدوین میکنند. تایمی برمیگردند دانشگاه، دانشگاه را هم در راهدرست قرار میدهند.



ظاهر قضیه این هست که آمده مدرک کارشناسی ارانجام گرفت را بگیرد ولی حضور او در دانشگاه ولو آنکه آمده مدرک کارشناسی ارانجام گرفت بگیرد قطعاً سبب میشود همان کلاسی که او در آن حضور پیدا می کند دچار تغییر شود و ارتقاء یابد و موجب رانجام گرفتعلمی شود.


جالب هست، تایمی آمد که پیگیر ادامه تحصیل باانجام گرفت گفت: میخواهم بیایم در حوزه مدیریت فناوری و مدیریت پژوهشی با توجه به اینکه تجربیات عملی بدست آورده ام در محیط دانشگاه کارعلمی کنم و ضمنا مدرک کارشناسی ارانجام گرفت را هم اخذ کنم.


من مطمئن هستم اگر او در دانشگاه حاضر میانجام گرفت، با سرمایه های تجربی گرانبهایی که بدست آورده بود، این تجربه عملی را به حوزه تئوری منتقل می کـــرد هم هستادها و هم همکلاسی های خود را ارتقاء میداد و هم از تجربیات تئوری که هستاد داشت بهره ها میبرد.
«به گرازش از روستاآزاد، هستاد پایان شیمی – هستاد شهید احمدی روشن در دانشگاه صنعتی شریف»


***********************************

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما