• تاریخ : ۸ام مهر ۱۳۹۶
  • موضوع : مجله


گروه رویدادي : نوزاد و کودک

تاريخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۶ – ۲۲:۳۹

كد :۷۶۰۱۶

دهستان پلیکان و ماهی ها/ دهستان کوتاه کودکان


پلیکان و ماهی ها


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود.


در برکه‌ای زیبا و سرسبز حیوانات زیادی در کنار هم در صلح و آرامش با هم خانومدگی می کـــردند. آب فراوان برکه همه را خوشحال کـــرده بود. ماهی‌ها شاد، قورباغه ها قور قور کنان، پرنده آواز خوان به صفای اونجا افزوده بودند. یک روز صبح تایمی همه از خواب بیدار انجام گرفتند اتفاق عجیبی افتاده بود! مقداری از آب برکه خشک انجام گرفته بود. همه با نگرانی به هم نگاه می کـــردند، پیش لاک‌پشت پیر رفتند تا از تجربه او هستفاده کنند. لاک‌پشت گفت: نگران نباشید فصل بارندگی نزدیک هست و با بارش باران های فصلی برکه مجدد پر از آب می شود.


پس تصمیم عجولانه‌ای نگیرید. ماهی‌ها گفتند: لاک‌پشت اگر این برکه خشک شود نه قورباغه و نه خرچنگ و نه حتی خود شما هیچ اتفاقاقی برایتان نمی افتد فقط ما ماهی های هستیم که بدون آب می میریم. برای همین ما هر راهی پیدا کنیم خودمون رو نجات میدیم. پلیکان که روی درخت نشسته بود حرف های ماهی رو شنید و نقشه ای کشید. پیش ماهی ها رفت و گفت: دوستان آب این برکه دیر یا زود خشک می شود، دلیل به برکه ای که نزدیک این جهست نمی روید؟ ماهی ها گفتند: ما نه پایی برای راه رفتن داریم و نه بالی برای پرواز ما فقط می توانیم شنا کنیم ما چطوری می‌تونیم بریم به اون یکی برکه، پلیکان گفت: من شما را می برم.



ماهی ها با تعجب گفتند: چطور؟ پلیکان گفت: کیسه زیر گلویم را پر از آب می کنم و هر بار تعداد نفر را با خودم به اون برکه می برم. فکرهاتون رو بکنید و به من هشدار بدید. پلیکان رفت و ماهی ها خوشحال انجام گرفتند که نجات پیدا می‌کنند. لاک پشت پیر که صحبت های ماهی ها با پلیکان رو شنیده بود گفت: دوستان من با این فکر مخالفم، پلیکان غذایش ماهی هستش چطور شما رو میخواد نجات بده؟ ولی ماهی ها تصمیم خودشون رو گرفته بودند و پلیکان گفتند ما رو به اون برکه ببر. پلیکان هر روز تعداد تا ماهی داخل دهانش پر می کـــرد و به برکه جدید می برد. روزها گذشت لاک‌پشت ناآسوده بود.


یک روز به خرچنگ گفت: نمیدونم دلیل این موضوع منو نگران کـــرده، فکر می کنم پلیکان نقشه بدی کشیده‌، خرچنگ گفت: این بار من با پلیکان میرم تا ببینم پلیکان ماهی ها رو کجا میبره؟ لاک‌پشت گفت: فکر نیکویه. فردا صبح که پلیکان می خوهست ماهی ها رو ببره، خرچنگ گفت: دوست عزیز من هم دوست دارم برای خانومدگی به این برکه پر آب برم، میشه من رو هم به اون جا ببری؟ پلیکان گفت: بله پشت من سوار شو تا بریم. خرچنگ سوار انجام گرفت و پلیکان به پرواز در اومد، که یکدفعه خرچنگ از بالا صحنه وحشتناکی رو دید! روی زمین پر بود از اسکلت های ماهی. خرچنگ فهمید که پلیکان با این نقشه ماهی ها رو به این مکان می آورده و با خیال آسوده اون ها رو می خورده. خرچنگ گفت: ای پلیکان بد جنس تو را به سزای عملت بدت می رسونم.


همین طور که پشت پلیکان سوار بود گلویش را با چنگک های تیزش فشار داد، پلیکان فریاد میزد و کمک می خوهست، ولی فایده ای نداشت پلیکان و خرچنگ محکم به زمین خوردند، پلیکان افتاد زمین و بالش شکست اما برای خرچنگ اتفاقی نیفتاد و به سمت برکه به راه افتاد. بعد از تعداد روز به برکه رسید و جریان رو برای دوستانش تعریف کـــرد. لاک‌پشت گفت: گفتم تصمیم عجولانه ای نگیرید و با پلیکان نرید ولی هیچ کدوم گوش نکـــردید. شما تو این جریان خیلی از دوستان خودتون رو از دست دادید، باید این متداوم یادتون باشه که متداوم در کارها تون با بزرگ تر ها مشورت کنید و به حرف هاشون گوش کنید. در همین موقع رعدو برقی زد و باران انجام گرفتیدی شروع به باریدن کـــرد. همه شاد انجام گرفتند و مجدد شادی به برکه بر گشت.

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما