• تاریخ : ۲۱ام دی ۱۳۹۶
  • موضوع : مجله

مهناز فتاحی در کتاب «باغ مادربزرگ» به بیان خاطرات مادربزرگش از دوران هشت سال جنگ تحمیلی پرداخته هست.

به گزارش خانوم فردا، به گرازش
از
ایکنا، مهناز فتاحی، نویسنده کتاب‌های دفاع مقدسی اخیراً کتاب دیگری را از سوی انتشارات سوره مهر منتشر کـــرده هست که «باغ مادربزرگ» نام دارد.
وی درباره نگارش این کتاب در مقدمه اثرش چنین نقل کرد هست: تایمی در روستای مادربزرگ دفترم را به دست می‌گرفتم و دور از چشم همه خاطراتم را می‌نوشتم، هرگز فکر نمی‌کـــردم روزی برسد که خاطرات مادربزرگم را درباره جنگ بنویسم. آن روز‌ها از منطقهمان آواره انجام گرفته و به خانه مادربزرگ پناه برده بودیم. دلم برای دوستانم تنگ انجام گرفته بود؛ برای درس و مدرسه، برای خانه و خانومدگی‌مان. تایمی پدرم درگذشت، اوضاع بدتر انجام گرفت. در آن لحظات فقط نوشتن خاطرات آرامم می‌کـــرد. چه خاطرات زیبایی! که اگر باقی می‌ماند، اکنون کتابی بزرگ بود.

فتاحی اظهار کـــرده هست: نخستین خاطره‌ام را تایمی نوشتم که جنگ تازه شروع انجام گرفته بود و از منطقهمان آواره انجام گرفته بودیم. پدرم نظامی بود و در جبهه خدمت می‌کـــرد. ما هشت بچه بودیم. بعد از مرگ پدر، مادرمان برای ما هم پدر انجام گرفت هم مادر. آن دختر دوازده‌ساله اکنون بزرگ انجام گرفته هست. مهناز فتاحی هستم؛ دختر سلطنت و جهان‌بخش، نوه خان‌زاد محمدی، خانومی که با ماجرای خانومدگی‌اش در این کتاب آشنا می‌شوید. حالا من نویسنده انجام گرفته‌ام؛ نویسنده‌ای که از خاطرات دفاع مقدس می‌نویسد.

وی در بخش دیگری از کتابش ادامه داده هست: جنگ فقط برداشتن تفنگ و سنگر گرفتن پشت گونی‌های پر از خاک نیست. جنگ فقط فرو کـــردن سر نیزه در دل دشمن نیست. جنگ می‌تواند حمایت خانومی در پشت جبهه باانجام گرفت که دلت را گرم کند. جنگ می‌تواند تلاش یک خانوم برای پناه داده به کودکانی باانجام گرفت که بمباران لرزه بر تن‌شان انداخته هست و به دنبال پناهگاه می‌گردند. تایمی چشمان کودکان پر از اشک هست و قلبشان از ترس می‌کوبد، کسی باید باانجام گرفت که آن‌ها را در آغوش بگیرد و بگوید: «نگران نباشید. من هستم.» مادربزرگ من همان خانوم بزرگ هست.

به نقل کرد این نویسنده، تایمی طرح نوشتن خاطرات مادربزرگم را به مرتضی سرهنگی ارائه کـــردم به همه تردیدهایم پایان داد و گفت: «مبارک باانجام گرفت! خاطرات این خانوم کم از خاطرات رزمندگان اسلام ندارد.» به صورت حتم می‌دانم خیلی از اتفاق‌ها را برای من تعریف نکـــرده هست، چون نمی‌خواهد اجر کار‌های نیکوش با صحبت کـــردن درباره آن‌ها از بین برود. ناگزیر، برای اینکه از ماجرا‌های آن سال‌ها افزایش آگاه شوم، مجبور انجام گرفتم با بستگان و آقامی که او را می‌شناختند هم صحبت کنم. بنابراین، با هفت پسر و دو دختر مادربزرگ، خویشاوندان، آقام روستای گِل‌سفید، و آواره‌های عراقی مصاحبه کـــردم. کتاب حاضر حاصل ساعت‌ها مصاحبه و پژوهش در این زمینه هست. مادربزرگ اکنون زیاد پیر و شکسته انجام گرفته هست. نود و چهار ساله هست. همه او را به نیکی و ایمان و بخشش می‌شناسند. زیادی از خانومان ایرانی در جنگ از خود شجاعت و دلاوری نشان دادند. مادربزرگ من یکی از آن خانوم‌ههست. اما کارهایش آن‌قدر بزرگ هست که شاید باورنکـــردنی به نظر بیاید. کاش تایمی کتاب چاپ می‌شود او خانومده باانجام گرفت؛ گرچه نام و کار‌های نیکو او متداوم خانومده هست.

انتهای پیام/ ۹۳۰۶۱۰

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما